على اكبر دهخدا

1176

امثال و حكم ( فارسى )

كارد دستهء خود را نبرد . از جامع التمثيل . كارد در مملكت حسن‌فروشان بزر است تيغ قطعا نكشى تا ننمايم رخ زرد . . . ) كاتبى . كار درويش ما حضر باشد نيم جانى كه هست پيش كشم * چون بدست من اين قدر باشد نبود لائق نثار ولى . . . ) از العراضه . تمثل : نه كه هر مهره‌اى گوهر باشد * كار درويش ما حضر باشد . اوحدى . نظير : مهمان هركه باشد در خانه هرچه باشد . كار دست را دل مىكند . از جامع التمثيل : نظير : دست شكسته به كار ميرود دل شكسته به كار نميرود . كاردش بزنى خونش در نمىآيد . نهايت خشمگين است . رجوع به : نشترش بزنى . . . شود . كار دل است كار خشت و گل نيست . تمثل : فرق كن در راه معنى كار دل با كار گل * كاين كه تو مشغول آنى اى پسر كار دل است . سنائى . كارد مطبخ است . به همه كارى مىخورد . كار دل دارد . ( . . . و به صورت نظر نيست ) كيمياى سعادت . نظير : نيته المؤمن خير من عمله . حديث . كار دنيا تمامى ندارد . كار دنيا كه تو دشوار گرفتى بر خود گر تو بر خويشتن آسان كنى آسان گردد . كمال الدين اسمعيل . رجوع به : سخت مىگيرد جهان . . . ، شود . كار دولت كند هنر نكند . گر نگشتم به خدمت مخصوص . . . ) ظهير . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود . كار ديو است ( يا ) كار ديو است و وارونه . رجوع به : كار ديو وارونه است . شود . كار ديو وارونه است . چو اكوانش از دور خفته بديد * يكى باد شد تا به دو در رسيد زمين گرد ببريد و برداشتش * ز هامون بگردون برافراشتش غمى گشت رستم چو بيدار شد * سر پر خرد پر ز تيمار شد ابا خويشتن گفت ديو پليد * يكى دام چونين مرا گستريد دريغا دل و زور و اين يال من * همان زخم شمشير و كوپال من جهانى از اين كار گردد خراب * برآيد همه كام افراسياب بد آيد جهان را از اين كار من * چنين تيره كو كرد بازار من